
پدری که از دخترش هفت بچه دارد
عروسان خردسال افغانستان! + تصاویر
عکس های لو رفته از حیوانات شیطون
زیبا ترین دختر دنیا در کتاب رکورد های گینس
با بد دهنی کوچولو ها چه کنیم
ارتش آمریکا بسراغ زنان افغان میرود
ازدواج 4 دختر با 1 پسر در یک ساعت
نامه شاخ دار یک دختر به نامزدش
بازی زیبای آرایشگاه خانم سالی
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
دانلود قسمت های پایانی سریال تقدیر یک فرشته
عکس های ماریچی همراه نامزدش
طنز تقلب در امتحان

این جفنگیات مرسوم که در برگه ی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروط میشوم و … هم خیلی خز شده و هم حتی یک بچه ی ۵ ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر!
کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید.
به جای تقلب از این روش ها بهره برید و بالای ۱۸ بگیرید.
……..
توی ادامه مطلب بخونید….
جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از ۳۰ نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگری تقلب کرده اند.
در این بخش به ذکر خاطراتی از فعالیت های پربار خود در این زمینه می پردازم.
روشی پلید
یک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس را بخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچ کدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم:
“در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه امتحان از سوی دیگر دانشجویان شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمره صفر را به بیست با تقلب ترجیح میدهم.”
نمره الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش.
صم بکم عمى فهم لایعقلون
درس معارف بود. می دانستم موضوع درس چیست و مباحثش در چه زمینه ای است (با عرض خسته نباشید به خودم) اما جزئیات مطالب و محتوای درس را نمی دانستم. سوالات توزیع شد و باز هم دیدم سوالات کمی برایم ناآشناست. از مغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب دینی کلاس اول ابتدایی، آقای واسعی گفته بود که مثلا چگونه مواد غذایی در بدن مادر تبدیل به شیر می شود تا برهان نظم و علیت که در دبیرستان خوانده بودم. اما نقطه طلایی برگه این جمله بود:
“جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنم اما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابع اکتفانکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید «صم بکم عمى فهم لایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه از دانسته های خود بنویسم”.
بیست گرفتم! خدایا مرا ببخش.
اگر دین ندارید لااقل دلم شاد کنید
محاسبات عددی. درس بسیار دشوار. حداقل برای من که علاقه ی چندانی به ریاضیات و مباحث محاسبه ای کامپیوتر نداشتم. سوالات توزیع شد و مطابق معمول! خدا وکیلی دیگر این درس ۳ واحدی را خوانده بودم ولی چه کنم که در مغزم جای نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اینکه برگه را تحویل دهم نمره خود را تخمین میزنم. در بهترین حالت ۷ می شدم. امکان رسیدن امدادهای غیبی هم تحت هیچ عنوانی میسر نبود. آخر برگه نوشتم:
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید/ قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
نمره ۱۱ گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدایا مرا ببخش.
وساطت حافظ
استاد حسینی دکترای ادبیات بود و استاد درس شیوه نگارش (البته فامیلش شهبازی بود ولی چون ممکنه یه وقت بیاد اینجا رو بخونه من نام مستعار نوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بیت از حافظ می خواند و چشمانش پر از اشک میشد. سوالات چی….؟ بگید؟ (اسمایلی آقای قرائتی) نه که بلد نباشم اما در حد ۱۵-۱۶ بیشتر نمی گرفتم. قبل از امتحان سری به سایتی زده بودم و واژه “شهباز” را در دیوان حافظ سرچ کردم و آن بیت را کف دستم ثبت کردم. زیر برگه امتحان نوشتم:
“جناب استاد من که «حافظ» را نمی شناختم؛ این شما بودید که در این ترم عشق حافظ را در وجود من انداختید! و باعث شدید تا با این شاعر آسمانی آشنا شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالی به حافظ بزنم و ببینم چه میشود، این بیت آمد:
خاکیان بی بهره اند از جرعه کاس الکرام/ این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند
شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست/ این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند “
بیست گرفتم! تنها بیستی که استاد در چند سال اخیر به یک دانشجو داده بود.
خدایا مرا ببخش.
اگه مردی منو بنداز
با حساب خودم ۱۳- ۱۴ میشدم. اما این نمره برای من که عنوان شاگرد سومی!!! کلاس را یدک می کشیدم خیلی فجیع بود. استاد فوق العاده جدی و بداخلاق بود و چندان نمیشد طرفش رفت. یک جمله پایان برگه نوشتم:
“جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود. اگر ترم بعد با ما درس برمی دارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم این درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید”.
۱۷! خدایا سه تا نقطه
تصویر من رو شطرنجی کنید
امتحان نظریه های جامعه شناسی و … تو رو خدا نام این استاد را بی خیال شوید. استاد نسبتاً معروفی است و البته در بسیاری از دانشگاه های یزد هم تدریس دارد و حسابی سرش شلوغ است. ۱۰ نمره تحقیق و کنفرانس داشت و ۱۰ نمره هم امتحان پایان ترم. سرم بوی قرمه سبزی میداد. با یکی از بچه ها شرط گذاشتم که تحقیق و کنفرانس ارائه نمی دهم اما نمره بالای ۱۸ می گیرم. برای امتحان تئوری هم حسابی خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پایان برگه بدون اینکه تحقیق یا کنفرانسی ارائه کرده باشم، نوشتم:
“موضوع تحقیق و کنفرانس: بررسی علل قبولی بالای دانش آموزان یزدی در دانشگاه ها در طی ۱۶ سال اخیر”.
۱۹ گرفتم! خدایا این یکی رو دیگه مردونه ببخش.
Related Posts:
ادامه مطلب...
جوک های جالب و خواندنی

یه نفر می ره دکتر و می گه: من همه جام درد می کنه. دکتر: خب، نشون بده ببینم. طرف هم دست می زنه به سر و صورت و دست و پا و گردن وناله می کنه. دکتر: جان من، شما هیچ جات درد نمی کنه، شما انگشتت شکسته
توی ادامه مطلب بخونید…
نگهبان حفاظت از محیط زیست: چند بار بگم که اینجا ماهیگیری ممنوعه؟ ماهیگیر: من که ماهی نمیگیرم. فقط دارم به کرمم شنا یاد میدم
پس از آنکه پدر همراه پسرش نفس زنان به بالای قله کوه رسیدند، پدر به پسر گفت: پسرم بیا ببین اون پایین چه قدر زیباست! پسر: من که از اول گفتم همونجا بمونیم و بالا نیاییم
اولی: می دونی آمار ازدواج در چه حیوونی بیشتره؟ دومی: نه. اولی: تو حلزون، چون هم خونه داره هم ماشین
یه نفر داشته از کنار چاهی رد می شده، می بینه یکی از ته چاه داد می زنه: کمک کنید، شما را به خدا کمک کنید… . طرف روی چاه خم می شه و جواب می گه: آخه آدم حسابی، ته چاه جای گدایی کردنه؟
Related Posts:
ادامه مطلب...
داستان بهلول و بهشت فروشی

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رود خانه میرفت . در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد .پاکی و طراوت آب غصه هایش را می شست .اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گل بازی می کرد .
…….
توی ادامه مطلب بخونید…
آن روز هم داشت با گلهای کناررودخانه ،خانه می ساخت جلوی خانه باغچه ی در ست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گل صحرایی گذاشت .
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد زبیده خاتون –همسر خلیفه –با یکی از خدمت کارانش به طرف او آمد .به کارش ادامه داد .همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت بهلول ،چه می سازی ؟
بهلول با لحنی جدی گفت :بهشت می سازم .
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند گفت :آن را می فروشی ؟!
بهلول گفت می فروشم .
-قیمت آن چند دینار است ؟
-صد دینار !
زبیده خاتون گفت من آن را می خرم !
بهلول صد دینار را گرفت و گفت :«این بهشت مال تو ،قباله ی آن را بعد می نویسم وبه تو می دهم !»زبیده خاتون لبخند زد و رفت .
بهلول سکه ها را گرفت و با دلی شاد به طرف شهر رفت .
بین راه به هر فقیری می رسید به او یک سکه می داد .وقتی تمام دینار را صدقه داد ،با خیال راحت به خانه برگشت .
زبیده خاتون همان شب –در خواب –وارد باغ بزرگ و زیبای شد در میان باغ قصرهای دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود .گلهای باغ عطر عجیبی داشتند .زیر هر درخت چند کنیز زیبا ،آماده به خدمت ایستاده بودند .یکی از کنیز ها ورقی طلای رنگ به زبیده خاتون داد و گفت :«این قباله ی همان بهشتی است که از بهلول خریدی !»
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی راکه دیده بود برای هارون تعریف کرد ُُُ.
صبح زود هارون یکی از خدمت کارانش را به دنبال بهلول فرستاد .وقتی بهلول به قصر آمد ،هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد .بعد صد دینار به بهلول داد و گفت :یکی از همان بهشت های که به زبیده فروختی به من هم بفروش !
بهلول سکه ها را به هارون پس داد و گفت :به تو نمی فروشم .
هارون گفت اگر مبلغ بیشتری می دهی حاضرم بدهم !
بهلول گفت اگر هزار دینار هم بدهی نمی فروشم .
هارون نارحت شد و پرسید چرا ؟!
بهلول گفت زبیده خاتون آن بهشت را ندیده خرید ،اما تو می دانی و می خواهی بخری ،من به تو نمی فروشم !
Related Posts:
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...








